برای تولد فرید...
باورش نمیشد که بتونن به مجلس رونمایی وارد بشن، اما به سختی بلیط گیر آورده بودند و حالا منتظر بودند برای تماشا. خوشحالی و شوق تماشا چند دقیقه قبل از رونمایی تبدیل به ترس شده بود و خاطرات زندگیش بهش هجوم آورده بودند. حتی تصمیم گرفت از سالن خارج شود، اما دیر شده بود. به دلایل امنیتی درها را بسته بودند. حضور رفیق هم نتوانسته بود دلگرمی باشد، چون کنار هم نبودند. خودش نفر چهارم سمت راست از پایین نشسته بود و رفیق نفر دوم ردیف وسط از سمت راست، دقیقا پشت سرش. همیشه تکیهگاه و مرهمی بودند برای هم، رفیق بارها اعتراف کرده بود که خیالش راحت است که هر گندی بزند میتواند بیاید پیشش و خودش را خالی کند، چون او حتما یک گند بزرگتر قبلا زده. استاد خرابکاری بودند جفتشان. (#سن_بالا) پر از تشابه و تناقض. (#سبک_مورد_علاقه #نظام) با تقلب امتحانات ورودی را رد کرده بودند تا در سیتادل تبدیل به استاد اعظم شوند. (#انگلیسی #تاریخ) و حالا دور از کشور مسلمان خودشان بودند و اصلا برایشان مهم نبود که دستگیری در این جلسه میتواند آیندشان را به فنا دهد، میخواستند تجربه کنند. بارها و بارها از تصمیمات احساساتی ضربه خورده بودند. عبرت گرفته بودند؟ به هیچ وجه. (#برگشت_کذایی) سعی میکرد تا قبل برداشتن پرده تمرکز کند. اما همش به فکر این بود که بعد از مراسم به رفیق بگوید که چند وقتی هست با دختری به نام فروزان که مسیحی است آشنا شده. میخواست او را قانع کند که فروزان از این دخترهای وروره جادو نیست که هی حرف میزنند و مخ آدم را پایین میآورند. دخترهایی که میتوانند سیصفحه نامه بنویسند و میان حرفهایشان حامد همایون را به خوراک لوبیا و رژ قرمز و شوهر مهرنازجان ربط بدهند و با مغزت کاری کنند که مثل طبلهای یاماها که ظهر تاسوعا از گوشه انباری بیرون میآیند، گروم گروم بکند. چهار ضربی پدرومادردار که اشکت را نه به خاطر عزاداری مذهبی، که به خاطر عزاداری کاملا غیرمذهبی در میآورد. میخواست بگویید فروزان از این دخترهای ماست نیست و تغییر میکند. قرار نیست اذیتش کند. فروزان گفته که هر چه بگوید قبول میکند. و مسلمان میشود. خودش را برای حرفها و جدال با رفیق آماده کرده بود. میدانست که رفیق خواهد گفت تو حق نداری تغییر بدهی شخصیت طرف را و برو با کسی که در راستای فکریت هست باش و بعد تمام روزهایی را یادآوری خواهد کرد که از دست فروزانهای قبلی کفری بوده. صدای تشویق حضار او را به سالن برگرداند و بعد از سخنرانی کوتاه توسط لُردی (#پویان) پرده کشیده شد. ولوله شد در سالن. بهت زده شد. توانایی انجام هیچکاری را نداشت. هیچ کس نفهمید که چرا دخترک چشمهایش را گرفت. پسر با خود زمزمه میکرد: و سوگند به تماشای تو که شاید نتواند نجاتم دهد ولی نمیگذارد بمیرم. صداقت در عشق یعنی همه چی...صداقت در عشق یعنی همه چی...